جمعه 12 شهريور 1389
 

سلام  بر آفتاب هشتم ؛ آفتاب ايران زمين ؛ آفتاب من ؛ آفتاب تو ؛ آفتاب مهرباني . ميلادش مبارك باد .
مصاحبه با
ماهنامه رویش

 

آنچه ميخوانيد برگرفته از پاسخهاي آقاي دكتر اصفهاني به سؤالات گزارشگر ماهنامه رویش در مورخ 8/8/1387 است .

 

 

 

به نام او

دلت گرفته از هرچي مجله و نشريه س ! از بس توي اين مجلات زرد ؛ يك كلاغ چهل كلاغ و دروغ مي بيني ؛ همش بايد در حال اعتراض و سؤال باشي اونم درباره ي حرفهاي خودت ! آخه خبرنگار عزيز . . . سردبير محترم ؛ من كي اين مطلب رو گفتم؟ اينا چيه چاپ كردين؟ و جواب بشنوي كه : واقعا عذر مي خواهيم اشتباه شده حتما با نويسنده ي اين گفتگو صحبت و برخورد ميشه ! . . .       نوشداروهايي ! بعد از مرگ سهراب ؛ نه يكبار نه دو بار . . .     اونم چه نوشداروهايي . . . بماند !

تلفن زنگ مي خوره ؛ شهرام زمانيه ؛ از سال 76 كه كار موسيقي رو با استاد شهبازيان و فؤادحجازي شروع كردم همواره در كنسرتها و مصاحبه ها و خبررساني ها منو صميمانه همراهي كرده . . . بعد از احوالپرسي ميگه در مديريت جديد مجله  "رويش" دست اندركاره و ميخواد باقالبي نو اين نشريه رو ارائه كنه ؛ خوشحال شدم و براش آرزوي موفقيت كردم .  اما مثل اينكه شهرام طالب دعاي خير نيست ! مي خواد بنده راجع به حضرت رضا ع  در شروع كار مجله اش مطلبي بنويسم . ميگم : شهرام جان من مرد اين كار نيستم ايندفعه رو بي خيال شو . . . ميگه :  نه  من روي اين مطلب حساب كردم و تا شب هم بايد صفحه رو     ببندم . . . با خودم ميگم : آخه من در مورد امام رضا ع چي مي تونم بگم؟ جز اظهار ارادت و محبت كه اونهم همه بهتر از من بلدن و البته با اَهليّتِ بيشتر . . .  مونده بودم كه چي بنويسم تاينكه خاطره اي به ذهنم اومد ؛ همينو براتون مي نويسم و رفع زحمت . . .    اين ماجرا رو بنده خودم بي واسطه از گوينده آن آقاي   « ا.آ » كه از خادمين حرم حضرت رضا ع هستند در مشهد مقدس شنيدم  آقاي « ا.آ » تعريف كردند :

 كشيك كفشداري داشتم ؛ نوبتِ من شب بود ؛ معمولا بين ما خادمين رسمه كه اگه حاجتي يا مشكلي داشته باشيم غذاي نوبت كشيكمون رو نذر حضرت رضا ع مي كنيم و تقريبا بي استثنا مشكلمون حل ميشه و حاجت روا ميشيم مگر اينكه چيزي خارج از صلاح و خير درخواست كنيم تازه همون هم بزودي حكمتش برامون روشن مي شه و با اين التفات ؛ راضي مي شيم . . .  خلاصه ايشون اينطور ادامه دادند :

 اونشب گرسنه بودم . . . از مهمانسراي حضرت ؛ سهم شام ِ كفشداري ِ ما رو آوردن ؛ دوستانم شامشونو خوردن ولي من چون نذر داشتم با شكم گرسنه شامِ داغِ حاضر آماده رو گرفتم دستم و رفتم توي صحن تا بدم به يكي از زايرين كه محتاج تر و مستحق تر باشه . . . معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن مي رفتم همه ميريختن اطرافم كه يه تكه از اونو به عنوان تبرك با خودشون ببرن و هميشه غوغايي به پا مي شد اما اين دفعه هيچكس به طرف من نيومد ! نه ازدحامي نه درخواستي؛ يعني چه؟ چرا ايندفعه اينجوريه؟چشمم افتاد به يه پيرزن خميده قامت با يه چادر كهنه ؛ گفتم : خودشه ؛ بايد شامو به او بدم و نذرمو ادا كنم اما تا اومدم اقدام كنم با بي اعتنايي از كنارم رد شد و من مثل آدمهاي حيرون تا به خودم اومدم ديدم چند متر با من فاصله گرفته و پشت به من داره به راهش ادامه ميده و من هم هيچ انگيزه اي ندارم كه به طرفش برم!؟ اين وضعيت عادي نيست . من بارها اينكارو انجام دادم امشب هيچ اقبال و استقبالي نيست ! تاحالا اين وضعو نديده بودم . دلم گرفت شايدم يه كمي باروني شدم . . . يا امام رضا ! نكنه از دست من ناراحتين و اصلا دوست ندارين كه به درگاهتون عرض حاجت كنم ؟ واينها هم علامتهاشن؟     احساس غربت ؛ محروميت و تنهايي بدجوري داشت اذيتم مي كرد و اين فكر كه ببينم چه كار كردم كه حضرت از اين خادم خودشون دلگير شدن . . . .

توي همين احوال يكدفعه چشمم افتاد به مردي شيك پوش با كت و شلوار اطو كشيده و مرتب كه دستِ بچة 9-10 ساله اش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج مي شد و به صحن ميومد ؛ بچه هم لباس مرتبي به تن داشت و سفت و سخت دست بابا رو چسبيده بود . با ديدن اونها بطور عجيب و غريبي حالم دگرگون شد و مثل دفعه هاي قبل كه نذر ميكردم اون احساس گرمي و شوق رو به شدت در خودم حس كردم ؛ ديگه از اون غربت و بي اعتناييِ آزاردهنده اثري نبود . . . مثل آهن و آهنربا دارم به طرف اين پدر و پسر كشيده مي شم بدون اينكه بفهمم چرا؟   به طرفشون راه افتادم ولي اينكار هيچ منطقي نداره ؛ ايناكه مستحق نيستن ! احتمالا توي بهترين هتلهاي مشهد اتاق دارن و يه شام مفصل هم انتظارشونو ميكشه ؛ اونوقت من شام نذريِ حضرت رو بدم به اينها؟ نه اينها مستحق نيستند . يكدفعه با اين افكار به خودم اومدم و دوباره سرِ جام ميخكوب شدم . . . ولي انگار مقاومت بي فايدس! بي اختيار و خارج از هر محاسبه و منطقي دارم به طرفشون جذب مي شم و دست خودم نيست . . .  بالاخره چند ثانيه بعد دلمو زدم به دريا و راه افتادم و در حاليكه ظرف يكبار مصرف شام روي دستهام بود با احترام بهشون تعارف كردم وگفتم : سلام !  اين        شامِ حضرت رضا ع است و منهم از خادمين حرم هستم اين مال شماست !!! حالا خودم هم نميدونم چرا دارم اين كارو انجام ميدم . . .

مرد شيك پوش با تعجب و بُهت ؛ مدتي به ظرف شام خيره شد و يه دفعه خون دويد توي صورتش ؛ پسرش با خوشحالي گفت : بابا شام ! و پدر بي اختيار زد زير گريه !! . . .   من مات و مبهوت با نگراني پرسيدم : چي شده ؟ شما رو ناراحت كردم؟ پدر در حاليكه اشكهاشو از روي صورتش پاك مي كرد گفت : خير آقا ؛ ما از شما خيلي هم متشكريم ! گريه من به خاطر كرامتي است كه هم اكنون از اين امام بزرگوار ديدم . . .           و چون نمي تونست درست صحبت كنه  با سختي كلمات رو ادا كرد و ديگه گريه امانش نداد . . . چند لحظه به همين ترتيب گذشت ؛ وقتي آرومتر شد گفت : همين الان كه توي حرم بوديم داشتيم ضريحو طواف ميكرديم كه ناگهان ديدم پسرم وسط آن شلوغي و ازدحام خم شد و چيزي از روي زمين برداشت و به دهن گذاشت و خورد . گفتم : چه كار كردي؟ اين چي بود كه خوردي؟ گفت : يه دونه نخودچي روي زمين افتاده بود برداشتم خوردم . من با عصبانيت دستشو كشيدم و گفتم : چرا اينكارو كردي؟ مگه تو نمي دوني كه زمينِ اينجا زير پاي اينهمه زاير از شهرهاي مختلف ؛ كثيف مي شه و حتما اون نخودچي هم به پاي اونا خورده و كثيف شده ؛ اونوقت تو اونو مي ذاري توي دهنت و مي خوري؟ حساب نمي كني كه هزارتا مرض مي گيري؟  پسرم در حاليكه ترسيده بود بغض كرد و گفت : آخه پدر يه عالمه وقته كه اينجا هستيم و من گرسنه ام ؛ شما هم كه به هتل نمي رين تا شام بخوريم ؛ من خسته شدم . . .

با عصبانيت گفتم : گرسنه اي؟ به ايشان بگو گرسنه اي! . . . و اشاره كردم به ضريح حضرت رضا ع ؛ راستش خودم هم نفهميدم كه چرا در اون لحظه چنين حرفي زدم؟ و پسرم بلافاصله رو به ضريح گفت : اي امام رضا من گرسنه ام ! . . .  وقتي او با صداي بلند رو به ضريح اظهار گرسنگي كرد  از كار خودم خجالت كشيدم و در دلم از امام ع عذرخواهي كردم و از بقيه اعمالي كه در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بريم و به او شام بدم . از حرم خارج شديم كه شما رو در صحن ديدم و اين شامِ تعارفي حضرت رضا رو . . . حالا نميدونم حال خودمو چطوري براتون توصيف كنم . اي كاش به پسرم مي گفتم چيز ديگري از حضرت    بخواد ؛ و مجددا زد زير گريه  . . .

آقاي « ا.آ» ادامه داد : در حاليكه خودم هم گريه ميكردم با خوشحالي شام رو به اون پسر دادم و از اينكه حضرت منو پذيرفتند احساس سرافرازي و سربلندي كردم و البته مشكل بنده نيز به سرعت گره گشايي شد ./

 

سلام  بر آفتاب هشتم ؛ آفتاب ايران زمين ؛ آفتاب من ؛ آفتاب تو ؛ آفتاب مهرباني . ميلادش مبارك باد .

                                                                                                                             8/8/1387


 


 
Access menu
مصاحبهبيوگرافي
آلبوماخبار
كنسرت
         
Ad zone